محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3146
تاريخ الطبرى ( فارسي )
سعدى بودم و دويدم تا به آبگاه قديم رسيديم . اسحاق بن سويد گويد : وقتى بدهانه كوچه ها رسيدند ماه افريدون به پارسى [ 1 ] به آنها گفت : « اى گروه جوانان ( يا غلامان ) چه شده ؟ » گفتند : « با سر نيزه جلو ما آمدند . » به پارسى به آنها گفت : « با پنجگان بزنيدشان . » ، يعنى پنج تير با يك تيراندازى سواران چهار صد كس بودند و يكباره دو هزار تير به آنها زدند كه از دهانهء كوچه ها برفتند و بر در مسجد بايستادند و ماه افريدون گفت : « چه شد ؟ » گفتند : « سر نيزه هاى خويش را به طرف ما گرفتهاند . » گفت : « باز هم با تير بزنيدشان . » گويد : دو هزار تير به طرف آنها انداختند و از درها بر كنارشان كردند و وارد مسجد شدند . مسعود بر منبر سخن مىكرد و كسان را ترغيب مىكرد ، غطفان بن انيف كه پدر بزرگش در ايام جاهليت از يكه سواران عرب بوده بود جنگ آغاز كرد و به ترغيب قوم خويش پرداخت و گفت : « نگذاريد مسعود بگريزد . » اسحاق بن يزيد گويد : سوى مسعود رفتند كه بر منبر بود و كسان را ترغيب مىكرد و او را پايين كشيدند و كشتند . و اين در اول شوال سال شصت و چهارم بود . همراهان وى چيزى نبودند و هزيمت شدند . اشيم بن شفيق مىخواست از در نمازگاه بگريزد و يكى نيزه در او فرو برد كه با آن بگريخت . ابو الخنساء ، كسيب عنبرى ، گويد : حسن بن ابى الحسن در مجلس خويش در مسجد امير بود و شنيدم كه مىگفت : « مسعود از اينجا آمد ( و با دست خويش به خانه هاى ازد اشاره كرد ) ماننده پرنده اى كه قباى ديباى زرد داشت با حاشيه سياه ، مردم را به سنت مىخواند و از فتنه منع مىكرد اما جزو سنت اين بود كه دست سوى
--> [ 1 ] تعبير متن چنين است كه ماه افريدون به پارسى سخن مىكرده اما گفتار او را به عربى آورده است .